سر برآورد و چشمانش را باز کرد ، نگاهش بر تن سردی افتاد که دقایقی پیش از چوبه عدالت آویزانش کرده بودند
بر سرنوشت خود و آنچه بر سر شهر خاکستری آوردند آهی کشید . تا ساعتی دیگر باید به شهر سیاه می رسید و نمایش مردی را تماشا می کرد که بهشت تا لحظاتی دیگر انتظارش را می کشید ؛خوب نگاهش کرد؛ یکصد کیلو بمب به شکم بسته و به سوی حرم راهی بود، جایی که صدها نفر در انتظار گرفتن حاجت صف بسته بودند
هیاهو برخواست ، چشمانش را بست و صدای مهیب گوشش را کر کرد
تا ساعتی دیگر باید مرگ کودک سه ساله سیاهی را به نظاره می نشست که نه آغوش گرم مادر را درک کرد و نه دستان مهربان پدر را . آنان که از هم آغوشی چندش آورشان موجودی ساخته بودند برای درد کشیدن و با زجر مردن ، برای سه سال زندگی در کنار ویروس مرگ. نه برآفرینشش دمی خندیدند و نه مرگش را دیدند تا اشکی بریزند
امروز قلب خورشید لرزید... دلش سوخت
امروز خورشید گریست و من اشکش را دیدم
امروز آرزویی کرد و من آرزویش را شنیدم خوب گوش کنید... چیزی نمی شنوید ؟
امروز آرزویی کرد و من آرزویش را شنیدم خوب گوش کنید... چیزی نمی شنوید ؟







